تور نوروز 96
تالار عروسی
مجله گردشگری توریستی ها
تور

قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

10 / 10 از 1 کاربر
مرجع : قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق بازدید : 1554
درباره همه چیز » درباره شعر » شعر های زیبا » شنبه 16 آذر 1392 در 48 : 22
تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسایهسیب را دزدیدمباغبان از پی من تند دویدسیب را در دست تو دیدغضب آلود به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکوتو رفتی و هنوزسالهاست که در گوش من آرام آرامخش خش گام تو تکرار کنانمیدهد آزارمو من اندیشه کنان غرق این پندارمکه چراخانه ی کوچک ما سیب نداشت در شبان غم تنهایی خویش،عابد چشم سخنگوی توام.من در این تاریکی،من در این تیره ...
قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق 
این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت 
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام.
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطرآلود. 
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم 
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور،
گیسوان تو در اندیشه من،
گرم رقصی موزون.
کاشکی پنجه من،
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.
چشم من، چشمه ی زاینده ی اشک،
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب،
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود. 
شب تهی از مهتاب،
شب تهی از اختر،
ابر خاکستری بی باران پوشانده،
آسمان را یکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!
سخت دلگیرتر است.
شوق بازآمدن سوی توام هست، اما
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوینده ی راهم بسته،
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته. 
وای ، باران؛ باران !
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای ، باران،
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست. 
خواب رؤیای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست.
با تو در خواب مرا
لذت ناب هم آغوشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید :
«گر چه شب تاریک است
«دل قوی دار ، سحر نزدیک است ! 
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند.
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی، نفس صبح صداقت آبی ست-
دیده در آینه ی صبح ترا می بیند.
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
-نه،
-از آن پاکتری.
تو بهاری ؟
-نه،
-بهاران از توست.
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را.
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو ! 
سبزی چشم تو -
- دریای خیال.
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز،
مزرع سبز تمنایم را.
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست.
سبزی چشم تو تخدیرم کرد.
حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست.
زندگی از تو و
- مرگم از توست 
سیل سیال نگاه سبزت،
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.
من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛
و دراین راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم. 
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست.
در خود آن گمشده را دریابم
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار ! 
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن !
باز کن پنجره را !
تو اگر بازکنی پنجره را،
من نشان خواهم داد،
به تو زیبایی را.
بگذز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد.
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من،
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند !
«گل قاصد آیا
«با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟!
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را !-
- صبح دمید ! 
چه شبی بود و چه فرخنده شبی.
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.
کودک قلب من این قصه ی شاد،
از لبان تو شنید :
«زندگی رویا نیست.
«زندگی زیبایی ست.
«می توان، بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی.
«می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت.
«می توان، از میان فاصله ها را برداشت.
«دل من با دل تو،
«هر دو بیزار از این فاصله هاست.
قصه ی شیرینی ست.
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد.
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست.
باز هم قصه بگو،
تا به آرامش دل،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم. 
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم،
خنده ام می گیرد ! 
چه شبی بود و چه روزی افسوس !
با شبان رازی بود.
روزها شوری داشت.
ما پرستوها را،
از سر شاخه به بانگ هی ، هی،
می پراندیم در آغوش فضا.
ما قناریها را،
از درون قفس سرد رها می کردیم.
آرزو می کردم،
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز،
چارفصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم،
هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم،
سبزه می پژمرد از بی آبی؛
سبزه یخ می زند از سردی دی.
من چه می دانستم،
دل هر کس دل نیست
قلبها، ز آهن و سنگ
قلبها، بی خبر از عاطفه اند. 
از دلم رست گیاهی سرسبز،
سر برآورد، درختی شد، نیرو بگرفت.
برگ بر گردون سود.
این گیاه سرسبز.
این بر آورده درخت اندوه،
حاصل مهر تو بود 
و چه رویاهایی !
که تبه گشت و گذشت.
و چه پیوند صمیمیتها،
که به آسانی یک رشته گسست.
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید. 
دل من می سوزد،
که قناریها را پر بستند
که پر پاک پرستو ها را بشکستند.
و کبوترها را - آه ،کبوترها را...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید. 
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری.
دستهای تو توانایی آن را دارد؛
- که مرا، زندگانی بخشد،
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی. 
دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.
می توانی تو به من،
زندگانی بخشی،
یا بگیری از من،
آنچه را می بخشی 
من به بی سامانی،
باد را می مانم.
من به سرگردانی،
ابر را می مانم.
من به آراستگی خندیدم.
من ژولیده به آراستگی خندیدم.
- سنگ طفلی ، اما،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت 
قصه ی بی سر و سامانی من،
باد با برگ درختان می گفت.
باد با من می گفت :
« چه تهیدستی، مرد !
ابر باور می کرد.
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
- هیچ.
من چه دارم که سزاوار تو ؟
- هیچ.
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی.
تو چه داری ؟
- همه چیز.
تو چه کم داری ؟ -هیچ. 
بی تو در می یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می کردم،
که تو خواننده ی شعرم باشی.
- راستی شعر مرا می خوانی ؟ -
نه ، دریغا ، هرگز،
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی.
- کاشکی شعر مرا می خواندی ! - 
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت،
برگ پاییزی، در پنجه ی باد.
بی تو سرگردانتر،
از نسیم سحرم
از نسیمﹺ سحرﹺ سرگردان
بی سرو سامان
بی تو – اشکم،
دردم،
آهم.
آشیان برده ز یاد
مرغﹺ درمانده به شب گمراهم.
بی تو خاکستر سردم ، خاموش،
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق،
نه مرا بر لب ، بانگ شادی،
–نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد،
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن،
کاهیدن،
کاهش جانم،
کم
کم.
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم. 
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالازدنت را،
–بی قید–
و تکان دادن دستت که،
–مهم نیست زیاد–
و تکان دادن سر را که،
–عجیب ! عاقبت مرد ؟
افسوس !
–کاشکی میدیم !
من به خود می گویم:
« چه کسی باور کرد
«جنگل جان مرا
«آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ 
باد کولی ، ای باد !
تو چه بیرحمانه،
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی؛
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی،تو چرا شیهه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان،
سم فرو کوبان بر خاک ، بر آوردی گرد ؟
آن غباری که برانگیزاندی،
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت.
در غروب، ین شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود.
کولی باد پریشاندل آشفته صفت !
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
– صبح پاییز تو ، نامیومن بود !
من سفر می کردم،
و در آن تنگ غروب،
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صبح صادق.
دل من پر خون بود.
در من اینک کوهی،
سر برافراشته از ایمان است.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
« آی !
«باز کن پنجره را،
«باز کن پنجره را-
–در بگشا !
«که بهاران آمد !
«که شکفته گل سرخ
«به گلستان آمد !
«باز کن ﭘنجره را !
«که پرستوﭘر می شوید در چشمه ی نور.
که قناری می خواند،-
–می خواند آواز سرور،
که :«– بهاران آمد
«که شکفته گل سرخ به گلستان آمد !
سبز برگان درختان همه دنیا را،
نشمردیم هنوز.
من صدا می زنم :
«آی ! « باز کن پنجره ، باز آمده ام.
«من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
«با چه شور و چه شتاب،
«در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام 
داستانها دارم،
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو.
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،
بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها.
وصبوری مرا،
کوه تحسین می کرد. 
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من نیست تهی،
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز برخواهم گشت،
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
«آی ! باز کن پنجره را !
–پنجره را می بندی 
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها،
با تو اکنون چه فراموشیهاست.
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی،
–خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم.
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمنﹺ دون
–آویزد 
دشتها نام تو را می گویند.
کوهها شعر مرا می خوانند.
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند.
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز –که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز –که چه ؟
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از 
متلاشی شدن دوستی است،
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی -
–یا غرق غرور ؟!
سینه ام آینه ای ست،
با غباری از غم.
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار.
آشیان تهی دست مرا،
مرغ دستان تو پر می سازند.
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد.
آه مگذار که مرغان سپید دستت،
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
من چه می گویم ، آه...
با تو اکنون چه فراموشیها؛
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست.
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فرانموشی من.
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند.
   
   
  حمید مصدق 
  آذر ماه و دی ماه سال 1343



Life = moving.
Life is beautiful . Live my friend.

عنوان نظر :
نام شما :
ایمیل :
تلفن تماس :
*

دیگر مطالب

آهنگ جدید و زیبای شادمهر عقیلی به اسم شیرین و فرهاد به همراه شعر این آهنگ

آهنگ جدید و زیبای شادمهر عقیلی به اسم شیرین و فرهاد به همراه شعر این آهنگ

برای دانلود آهنگ زیبا ی شیرین و فرهاد به لینک زیر مراجعه نمایید. آهنگ جدید و زیبای شادمهر عقیلی به اسم شیرین و فرهاد به همراه شعر این آهنگ البته لازم به ذکر است این آهنگ توسط محمد رضا شکری خوانده شد ...
قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسایهسیب را دزدیدمباغبان از پی من تند دویدسیب را در دست تو دیدغضب آلود به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکوتو رفتی و هنوزسالهاست که ...
قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

قصیده آبی خاکستری ، سیاه از حمید مصدق

تو به من خندیدیو نمیدانستیمن به چه دلهره از باغچه ی همسایهسیب را دزدیدمباغبان از پی من تند دویدسیب را در دست تو دیدغضب آلود به من کرد نگاهسیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکوتو رفتی و هنوزسالهاست که ...